اصلا تنبل نیستم اون یکی گزینم که اصلا نیستم فقط میترسم سلولام بلا سرشون بیاد
اقا یه چی تا حالا کتاب خونه رفتین؟؟
اصن یه جوری رو اعصابه که تا حالا رو اعصاب نبوده
بابا چقد سکوت
- ز. خسته شدم
+ به من چه
دو ثانیه بعد
- ز. گفتی کی میریم؟؟
+هفت و نیم
[ ساعت دو ]
-جان من ششو نیم تهش باشه
+ باشه
پنج ثانیه بعد
- ز گرسنمه
[در حالیکه فقط نمیخواد بزنتم]
+.... ..... حالام گمشو خونه بزا درسم و بخونم
و من تنها برگشتم خونه:/
و همینطور من هر روز میرم کتابخونه
و هر روز قبل پنج برمیگردم
و فقط یه روز تا شش و نیم موندم
داشتم رمان میخوندم
اهنگم تا ته تو گوشم بود
ولی چون دقیقا همون روز گوشیم و دادم به م. برد خیر سرش تهران بده درس کنن
دیگه نشد تا شش هفت بمونم دیگه:/
حالا ازش یپرسما میگه اخ یادم رفت وقتم نکردم حالا :/
یعنی من شانس داشتم به قول مامانم اسمم شمسی بود:/
و اینکه کتابخونه عالیه ولی به هیچ وجه به روخیم نمیخورد
اصن یه جوریه که دوست دارم توش جیغ بزنم تهشم همه رو با یه تفنگ بکشم
چیه سکون محض
تا یه صدام میشنون صدا هیسشون میره هوا://///
برچسب:
نویسنده: ماهان بهرامی